اشعار حكيم زلالي خوانساري در توصيف آب و هوا و اقليم خوانسار
بسم الله الرحمن الرحيم
اشعار حكيم زلالي خوانساري در توصيف آب و هوا و اقليم خوانسار
جمع آوري و گزينش :
بهمن بنيهاشمي
درس مربوطه :
هوا و اقليم شناسي
استاد :
دكتر محمود رائيني
مهندس مرتضی خليلي
پيش گفتار :
چندي پيش سر كلاس درس هوا و اقليم شناسي دكتر محمود رائيني از ايشان راجع به مباحث تاريخي هوا و اقليم شناسي سوالاتي پرسيدم كه ايشان ضمن پاسخ فرمودند كه در اين حوزه از علم هواشناسي ، در ايران كمتر كار صورت گرفته بنده نيز با توجه به اطلاعاتي كه از قبل راجع به اشعار حكيم زلالي خوانساري شاعر سدهي دهم و يازدهم (هـ . ق) داشتم ، با ايشان و مهندس خليلي (استاد درس آزمايشگاه هوا و اقليم شناسي) در مورد انجام تحقيقي مختصر در اين باب مشورت كردم كه مقرر شد اين تحقيق صورت بگيرد .
اهداف :
در اين مختصر قصد داريم تا با نگاهي به اشعاري كه زلالي خوانساري در وصف خوانسار و طبيعت و وضع اقليم آن منطقه سروده اطلاعاتي از وضع اقليم آن منطقه در زمان زندگي شاعر (قرن 10 و 11 هـ . ق ) به دست بياوريم . از آنجا كه علم اينجانب در اين زمينه در حدي نيست كه بتوانم راجع به آن نظر بدهم و نتيجه گيري كنم لذا با بيان توضيحاتي مختصر قضاوت را به عهدهي اهل فن و تحصيل كرده هاي علم هوا و اقليم شناسي مي گذارم.
در اين ميان اشعاري كه در آنها به وضع هوا در چهار فصل سال اشاره شده قابل تاملاند . ابياتي از ايجاد شبنم و عدم تبخير آن در فصل تابستان سخن گفتهاند ابياتي به سرماي طاقت فرساي زمستان اشاره دارند ابياتي كه با اغراق راجع به يخ بستن حباب صحبت ميكنند شايد نشان دهندهي سرعت كاهش هوا باشند و بسياري ابيات ديگر كه اقليم خوانسار را توصيف مي كنند .
برخي توضيحات :
اما پيش از مطالعهي اشعار لازم است نكاتي را به عنوان پيش فرض بيان كنيم :
1- شاعر مذكور از شعراي سبك هندي ( و از ديدگاهي يكي از بنيان گذاران اين سبك ) بوده لذا با اطلاعاتي كه راجع به اين سبك در ادبيات فارسي داريم (اعم از خيالپردازي هاي دور از ذهن و مضامين نو تازه و دير ياب و نوع اغراق ها و ...) نمي توانيم به اصل گفته هاي او استناد كنيم زيرا اشعار او و هم سبكانش در حوزهسبكي رئاليسم قرار نميگيرد بنابراين برداشت هاي ما از گذاره ها بايد از زير سلطهي اغراق هاي شاعرانه و تشبيهات و استعارات بيرون بيايد. همچنين بايد بدانيم شاعر در بند سرودن شعر بوده نه توليد علم .
2- با توجه به يافته هاي علم هوا و اقليم شناسي ، اقليم هر منطقه هرچند وضع هواي غالب آن منطقه را در بلند مدت به ما نشان مي دهد اما با گذشت زمان در حال تغيير است . مثلا ممكن است اقليم يك منطقه در گذشته و حال كاملا متفاوت باشد . بنابراين نبايد با داده هاي جديد ايستگاههاي اقليم شناسي صحّت سرودههاي شاعر را بسنجيم بلكه از نتايج كار ما و مقايسه آنها با داده هاي امروزي مي توان به تغييرات اقليم منطقهي خوانسار پي برد.
3- نكتهي ديگري كه لازم به ذكر مي دانم اين است كه زلالي خوانساري توسط دانشمند زمانش ميرداماد به پيشوند حكيم ملقب شده بود. چنانكه مي دانيم يك حكيم مي بايست به كليهي علوم زمان خود تسلط مي داشته كه اين موضوع از لابلاي اشعار زلالي كاملا مشهود مي باشد (به خصوص در رابطه با نجوم ، رياضيات و موسيقي ) و اين موضوع تا حدودي مي تواند به صحت نتيجه گيري هاي ما كمك كند.
4- علاوه بر اشعار مندرج در اين تحقيق ضربالمثل يا ترانهاي را از مردم خوانسار نقل مي كنم كه به يك پديدهي نادر هواشناسي اشاره دارد هر چند كه محتمل است اين متل از اصل يك كلاغ چهل كلاغ و تبديل چيزك به چيزها نيز به دور نمانده باشد .
« ز بعد هفتاد / يه برفي افتاد ، به حق اين پير / به قد اين تير »*
(هفتاد: هفتاد روز بعد از عيدسال نو را ميگويد ، پير: مقبره اي در محل پارك سرچشمهي خوانسار موجود است كه متعلق به شيخ اباعدنان معروف به بابا پير مي باشد در كنار آن ستوني (تير) به ارتفاع 5 متر موجود است. يعني در 10 خردادماه برفي به ارتفاع 5 متر آمده است. )
و اينك اشعار حكيم زلالي خوانساري**:
منظومهي حسن گلوسوز صحفهي 185 تا 186 بيت 376 تا 384 :
عشق ز خون گرمي نوراست و نار شاخچه ي آب و گل خوانسار
گل ز بهارش سپر انداخته غنچه ي هر شاخ، دلي باخته
سوزن هر خار كه گلدسته بست معني تيري است كه در دل شكست
فصل تموزش كه بهاراست و بس روي به سايه ندهد هيچ كس
بس كه عرق قحط و حرارت كم است شرم بتان راهزن شبنم است
باد خزانش ز خزان لعل پوش باده به كف گردد و ساقي به دوش
سايه ي هر برگ خراشيده است دست به خون داشته پاشيده است
در دياش از آب فرو بسته جوش عكس شود صورت آيينه پوش
يك دو سه مه راه سخن بسته است چون در ناسفته دهن بسته است
منظومهي شعلهي ديدار صفحه 242 تا 243 ، بيت 254 تا 266 :
روزي از بستانسراي خوانسار دامنم ، قربانگه صد لالهزار
وه چه خوانسار آرزوي رنگ رنگ وز رخ و لب شكّر و گل تنگ تنگ
در بهارش هر كلوخي بلبل است با صراحي در نواي غلغل است
بس كه خاكش عنبرين و لالهروست سايهي هر چيز خضر راه اوست
در تموزش اعتدال نوبهار همچو مهر عاشقان و شرم يار
چون نسيمش سوي صحرا ميرود در نفس آباد عيسي ميرود
در خزانش آب و تاب نار و نور انتقامي ميكشد از كوه طور
در دياش از كار بستن هاي آب ميشود هم پيشهي سندان حباب
ماهش از رنج فسردن خسته شد كاسهي پر شير و شكّر بسته شد
چون يتيمان برهنه ، آفتاب لرزد و لرزان گريزد در سحاب
بيستونش سر به زانوي هلاك از گراني تا كمر در ناف خاك
سايه را فرهاد سازي پيشهاش نقش شيرين ريزه چين تيشهاش
منظومهي ميخانه صفحهي 297 تا 298 ، بيت 391 تا 411 :
تا كه خاك درت به من دارد آب خضر ، آب در دهن دارد
در گلي دل ز چنگم افتاده بود گل در پيالهي باده
خوانسار است و چشمهسارانش خواب ديدار نوبهارانش
دل ، گل و ديده ، لاله مي چيند هركسي نقش خويش ميبيند
چون بنفشه ، شكسته اند همه سر به زانو نشسته اند همه
ليلي هر شكوفه جوشان است مغز مجنون ما پريشان است
مردمش در خزان چو ميبينند سايه، برگ گل است ميچينند
عكسش از باغ و دشت افزون است تا نظر كار مي كند خون است
چون تموزش به روز مهر آزرم چهرهي دلبر است و گرمي شرم
كوه كن را ز گرد افشاني شبنم آيد به غسل پيشاني
در دياش در گشاد سردي دم دي و امروز بفسرند به هم
مهر گرمي به خويش مي ورزد چون يتيم برهنه مي لرزد
ترك آتش چو تركتاز آرد پنجهي شعله در بغل دارد
كوه ها سالكان خاموشند سر به زانو و تيغ بر دوشند
پشته و كوه رستم و سهراب تا كمر زخم و تا بغل خوناب
بي تو در ديدهي دريدهي او داغ لاله ، درم خريدهي او
بس كه دامان خاك تر سازم سايه بر آفتاب اندازم
از جگر هر ورق كه گردانم شعله را آرم و بر او خوانم
صوت گامت كه شد ترانهي هوش نالهي زمزمم زند بر گوش
چون حباب نظر شود بي خويش بوي پيراهنت ، گل آرد پيش
گرد راهت كه داد بي هوشي شد مي نيمرنگ خاموشي
منظومهي ذرّه و خورشيد صفحهي 346 تا 347 بيت 285 تا 297 :
ز آب و خاكي است گلم را گلزار شور حسرت نمك غم خوانسار
در بهارش كه زمين بي هوش است رنگ خوبان جهان در جوش است
شرري گر جهد از خاره برون قطره اي مي شود و ريزد خون
شخص گردد در سير جهات سايه، خضر و پي گام آب حيات
چون تموزش به اثر برخيزد اشكي از ابر بهاري ريزد
دم گرمش نفس صبحدم است چهرهي لاله همين تازه نم است
چون خزانش ره گلشن گيرد خون ميخانه به گردن گيرد
عكسش از دامن صحرا تا حي روي ساقي دهد و شعلهي مي
چون زمستانش به ميدان تازد آب را خنجر دستان سازد
آتش از بابت گلبرگ تر است شعله چون برگ خزان بي اثر است
كوه او قوس قزح بر سر چنگ رستم افتاده به زانو در جنگ
پشته را از گل سوري آراست سر سهراب بريد و برخاست
چشمه جوشد گل و ساغر در دست جام، سرمست و شكستن ، سرمست
منظومهي آذر و سمندر صفحهي 379 تا 380 ، بيت 318 تا 327 :
آب و گل من كه ناگوار است از خاك درشت خوانسار است
در جيب بهار او سحرگاه سنبل رويد ز سبزي آه
تابستانش چو رو نمايد صبح از ته او نفس گشايد
ريزد ز شمامهي صبا مشك شبنم نشود به روي گل خشك
زين بيش به وصفش ار درنگ است در سال دگر شكسته رنگ است
كمتر ز خزانش مي زنم جوش زيرا كه زهوش مي رود هوش
آتش ز دياش فسرده باشد سنجاب به دوش مرده باشد
كوهش كه ز هر صدا خموش است واگوي ترنم سروش است
نقش شيرين كه اختراع است با نالهي تيشه در سماع است
قوس و قزحي كه نور و نار است دروازهي غيب آن ديار است
منومهي سليمان نامه صفحهي 415 تا 416 بيت 215 تا 227 :
دو باغ ارم نقد و نسيه شكفت يك از پرده بيرون يكي در نهفت
يكي خوانسار گل و لاله كشت يكي گوشه گير خجالت بهشت
چه خوانسار خال رخ لاله زار سراسر رو كوچه باغش بهار
ز عكس گل و سبزهي طرف باغ كلاغش به طاووس گيرد كلاغ
به كوهش كه شد سايه فرهادوار همه نقش شيرين نشيند غبار
خروشد چو آبش ز بالا به زير چو شير سفيداست و فرياد شير
حبابش ز جوش جرس غلغله به طفل صبا دوخته زنگله
تنم زاستخوان كيسهاي پر ني است كه از عشق آهنگ ها در وي است
ولي ناله اي از غم عشق نيست دم نغمه اي بي دم عشق نيست
هوايي كه بي عشق در گلشن است اگر آب خضر است مرگ من است
نفس بي دم عشق از دل مكش فرو رفته را پاي از گل مكش
زچيدن گل آن نوع بسمل شود كه دامان و كف دست قاتل شود
تموزش چو مهر پدر معتدل ملايم تر از گرمي دل به دل
منظومهي محمود و اياز صفحهي 502 تا 503 بيت 559 تا 785 :
از آن آب و گلم كز خوانسار است حناي دست و پاي نوبهار است
ز زهد خشك زاهد شست و شو كرد به جاي باده خاكش در سبو كرد
به صحرايش كه گل گل عشق رسته پس هر سنگ مجنوني نشسته
اگر بسملگه لاله بكاوند شهيدان همچو خون بيرون تراوند
چنان شاخ گلش عاشق فتاده كه غنچه بيضهي بلبل نهاده
شده دامان كوه از لاله انبوه گرفته خون دل ها دامن كوه
بهار او چو آيد بر سر كار كشد گلهاي رنگين كلك هر خار
اگر با سنگش آتش زن ستيزد چو مي آتش از او شاداب ريزد
بهشت آنجا گدايي لعل پوش است ز آب دستشوي گل فروش است
چرد هرگه به صحرايي چو مينو نفس سنبل شود در كام آهو
ز عكس لاله و گل مي كند سر نگه از ديده چون خون كبوتر
تعالي الله كه تابستانش جاويد گلوسوزي ندارد جام خورشيد
چو تابستانش آيد در ميان هست به گرمي چون نفس از دلبر مست
شعاع مهر بر اطراف پويان ملايم تر ز حسن خوبرويان
هوايش گر ز مغز مهر خيزد حرارت از جگر بر خاك ريزد
حرارت را ز بس هنگامه سرد است عرق مشتاق پيشاني مرد است
خزانش را كه از سر برشده جوش قيامت خاسته گويا شفق پوش
بيفشاري اگر برگ خزان را بگيري كاسه ها خون رزان را
نهال از بس كه رنگين ايستاده ز برگش سايه هم گلگون فتاده
خزانش را كه در بر جامه تنگ است لباس نو ز هفتاد و دو رنگ است
تجلي مي تراود از در و بام همه در عكس ساقي مي رود جام
زمستانش چو عالمگير گردد هوا در پاي خود زنجير گردد
سحر خيزان چنان مشتاق نارند كه بر تاج خروسان دست دارند
به سينه خون جوشان مشك گردد نفس چون شاخ آهو خشك گردد
به پيش چشم پيران خميده شود عينك چكد گر آب ديده
فسردن بس كه مينا ساز آب است هميشه كاسه ي مردم حباب است
چنان زآبش همه جلاب نوشند كه عطاران به كاغذ مي فروشند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*اين متل را از زبان خود مردم و سالخوردگان خوانساري شنيدهام و منبعي را نميشناسم كه به ذكر آن پرداختهباشد .
**منبع تمامي اشعار حكيم زلالي از كتاب "كليات زلالي خوانساري" به تصحيح و تحقيق دكتر سعيد شفيعيون ، تهران كتابخانهي موزه و مركز اسناد مجلس شوراي اسلامي ، سال 1384 ، 1122ص